زیرباران قدم زدم...

زیر باران قدم زدم
صدای پای من،
با صدای چکه های باران
یکی می شد .
من هم با باران یکی شدم.
باریدم.
باران بارید
و من با ابر یکی شدم
گریستم .
برای خودم .
برای مظلومیت همه آنهایی که خیس بودند ...
زیر باران قدم زدم .
از خود می پرسیدم :
من و باران که با هم رفیقیم ؟!
پس از چه روست که من امشب دلگیرم ؟
باران صدای قدم هایم را می شست و می برد .
و من در صدایی جدید پیچیده شدم
صدا را نمی شناختم ؟
این جا کجاست ؟
حتی باران نیز دیگر با من سر رفاقت ندارد .
به صدای قدم های باران گوش می کنم
تنها
از این طریق است که می توانم راه بازگشت را بیایم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 13:26 توسط وفا
|
سلام